تبليغاتX
دو دوست

در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی میگذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابر ها ، همچون انبوه عزاداران

لحظه ی باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای

 و پس از آن ، هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

 و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم

نگران من و تو است

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لب های عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد... 

(((فروغ فرخزاد)))

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 23:59  توسط ا.ش  | 

 

 

در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید ! یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی

 

 و دلتنگی ... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود ! در این سکوت بغض آلود قطره

 

کوچکی, هوس سرسره بازی میکند ! و برگه سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می کشد !

 

عشق تو نوشتی نیست ... در برگه ام , کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم !

 

وقت تمام است . برگه ها بالا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 17:41  توسط ا.ش  | 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اَسَّلامٌ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله وَ عَلَیَ الاَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِنائِکَ عَلَیکَ مِنی سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بقیتُ وَ

 

 بَقیَ اللَیلِ وَ النَهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللهُ اخِرَ العَهدِ مَنّی لِزیارَتِکُم اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَین وَ عَلی عَلی بنِ

 

الحُسَین و علي اولاد الحسين وَعَلی اَصحابِ الحُسَین

 

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

 

 

باز این چه عزا و چه نوحه و چه ماتم است

 

 

ایام سوگواری سالارو سرور شهیدان امام حسین علیه ا لسلام بر تمامی شیفتگان آن حضرت

 

 تسلیت باد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 17:1  توسط ا.ش  | 

 

" زمستان "

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

 

 

سرها در گریبان است

 

 

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

 

 

نگه جز پیش پا را دید،نتواند،

 

 

که ره تاریک و لغزان ست

 

 

وگر دست محبت سوی کس یازی،

 

 

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

 

 

که سرما سخت سوزان است

 

 

نفس،کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک

 

 

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

 

 

نفس کاینست،پس دیگر چه داری چشم

 

 

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

 

 

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

 

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد ست...آی...

 

 

دمت گرم و سرت خوش باد!

 

 

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

 

 

منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم

 

 

منم من،سنگ تیپا خورده ی رنجور

 

 

منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ی نا جور

 

 

نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم

 

 

بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم

 

 

حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد

 

 

تگرگی نیست، مرگی نیست

 

 

صدایی گر شنیدی،صحبت سرما و دندان ست

 

 

من امشب آمدستم وام بگزارم

 

 

حسابت را کنار جام بگذارم

 

 

چه می گویی که بیگه شد،سحر شد،بامداد آمد؟

 

 

فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

 

 

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان ست

 

 

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،

 

 

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان ست

 

 

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 

 

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،

 

 

 نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،

 

 

درختان اسکلتهای بلور آجین،

 

 

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،

 

 

غبار آلوده مهر و ماه،

 

 

زمستان است.

 

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

عکس از: محمد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:56  توسط ا.ش  | 

 

 

 

سهراب در پاره هایی از مقدمه آوار آفتاب می نویسد:

 

«... باختر زمین، دانش را با نقاشی می آمیزد و خاور زمین، شعر را،نگار گر باختر به سایه روشن و دور و

 

نزدیک می گراید .پرده ساز خاور به نقش نا پیدای جهان. آن به نزدیک و این به بی پایانی ... تنهایی باختر

 

 زمین، تلخی و خشونت به بار می آورد و وارستگی خاور زمین، اندوه . برابر خشم و سودا زدگی اروپا ،

 

آسیا نرمی و توازن می نشاند. هرگز «شراب خونریز» از قلم موی شاعر چینی نمی چکد. و هیچ گاه به

 

دیده ی آسیایی ببرهای خشم ، پرهیزگارتر از اسبان دانایی نیستند...»

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 1:33  توسط ا.ش  | 

 

 

"یاد"

 

 

یادم از روزی سیه می اید و جای نموری

 

 

در میان جنگل بسیار دوری

 

 

آخر فصل زمستان بود و یکسر هر کجا در زیر باران بود

 

 

مثل اینکه هر چه کز کرده به جایی

 

 

بر نمی آید صدایی

 

 

صف بیارا ییده از هر سو تمشک تیغدار و دور کرده

 

 

جای دنجی را

 

 

یاد آن روز صفا بخشان

 

 

مثل اینکه کنده بودندم تن از هر چیز

 

 

من شدم از روی این بام سیه

 

 

سوی آن خلوت گل آویز

 

 

تا گذارم گوشه ای از قلب خود را اندر آنجا

 

 

تا از آنجا گوشه ای ازدلربای خلوت غمناک روزی را

 

 

آورم با خود

 

 

آه می گویند چون بگذشت روزی

 

 

بگذرد هر چیز با آن روز

 

 

باز می گویند خوابی هست کار زندگانی

 

 

زان نباید یاد کردن

 

 

خاطر خود را

 

 

بی سبب ناشاد کردن

 

 

بر خلاف یاوه ی مردم

 

 

پیش چشم من ولیکن

 

 

نگذرد چیزی بدون سوز

 

 

می کشم تصویر آنرا

 

 

یاد من می آید از آن روز

 

 

 

نیما

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 13:25  توسط ا.ش  | 

 

آب و آتش

 

 

آب و آتش نسبتی دارند جاویدان؛

 

 

 

مثل شب با روز،اما از شگفتی ها،

 

 

 

ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما

 

 

 

آتشی با شعله های آبی زیبا

 

 

 

آه،

 

 

 

نسوزدم تا زنده ام یادش،که ما بودیم

 

 

 

آتشی سوزان و سوزاننده و زنده

 

 

 

چشمه ی بس پاکی روشن،

 

 

 

هم فروغ و فر دیرین را فروزنده،

 

 

هم چراغ شب زدای معبر فردا

 

 

آب و آتش نسبتی دارند دیرینه

 

 

آتشی که آب می پاشند بر آن،می کند فریاد

 

 

ما مقدس آتشی بودیم،بر ما آب پاشیدند

 

 

آبهای شومی و تاریکی و بیداد

 

 

خاست فریادی،ودرد آلود فریادی

 

 

من همان فریادم،آن فریاد غم بنیاد

 

 

هر چه بود و هر چه هست و هرچه خواهد بود،

 

 

من نخواهم برد،این از یاد:

 

 

کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند

 

 

گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت،

 

 

ور رود بود و نبودم

 

 

همچنانکه رفته است و می رود

 

 

بر باد...

 

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:16  توسط ا.ش  | 

 ادامه ی این شعر را به سفارش دوست ارجمند آقای مهران آزاد پی نوشتم. با سپاس از پیشنهاد زیبای این دوست خوب و اینکه این شعر را به صورت کامل در اختیار ما قرار دادند

 

بسان رهنوردانی که در افسانه ها پویند

 

 


گرفته کولبار زاد ره بر دوش

 


فشرده چوبدست خیزران در مشت

 


گهی پر گوی و گه خاموش

 


در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند

 


ما هم راه خود را می کنیم آغاز

 


سه ره پیداست

 


نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

 


حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

 


نخستین : راه نوش و راحت و شادی

 


به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی

 


دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام

 


اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام

 


سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام

 


من اینجا بس دلم تنگ است

 


و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

 


بیا ره توشه برداریم

 


قدم در راه بی برگشت بگذاریم

 


ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟

 


تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست

 


سوی بهرام ، این جاوید خون آشام

 


سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم

 


کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام

 


و می رقصید دست افشان و پکوبان بسان دختر کولی

 


و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما

 


و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما

 


سوی اینها و آنها نیست

 


به سوی پهندشت بی خداوندی ست

 


که با هر جنبش نبضم

 


هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند

 


بهل کاین آسمان پک

 

 
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران بودست

 


که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

 


پدرشان کیست ؟

 


و یا سود و ثمرشان چیست ؟

 


بیا ره توشه برداریم

 

 


قدم در راه بگذاریم

 


به سوی سرزمینهایی که دیدارش

 


بسان شعله ی آتش

 

 
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار

 


نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار

 


چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم

 


که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم

 


کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار

 


به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار

 


و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور

 


کسی اینجاست ؟

 


هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟

 


کسی اینجا پیام آورد ؟

 


نگاهی ، یا که لبخندی ؟

 


فشار گرم دست دوست مانندی ؟

 


و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه

 

 
مرده ای هم رد پایی نیست

 


صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ

 


ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ

 


وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر

 


به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد

 


ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند

 


جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد

 

 
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها

 


پس از گشتی کسالت بار

 


بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار

 


کسی اینجاست ؟

 


و می بیند همان شمع و همان نجواست

 


که می گویند بمان اینجا ؟

 


که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور

 


خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

 


 

بیا ره توشه برداریم

 


قدم در راه بگذاریم

 


کجا ؟ هر جا که پیش اید

 


بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما

 


زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر

 


بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود

 


وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر

 


کجا ؟ هر جا که پیش اید

 


به آنجایی که می گویند

 


چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان

 


و در آن چشمه هایی هست

 

 
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن

 


و می نوشد از آن مردی که می گوید

 


چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

 


کز آن گل کاغذین روید ؟

 

 

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست

 

 
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا

 


نه چون مرگ من و تو ، مرگ پک دیگری بوده ست

 


کجا ؟ هر جا که اینجا نیست

 


من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

 


ز سیلی زن ، ز سیلی خور

 


وزین تصویر بر دیوار ترسانم

 


درین تصویر

 


عمر با سوط بی رحم خشایرشا

 


زند دویانه وار ، اما نه بر دریا

 


به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من

 

 
به زنده ی تو ، به مرده ی من

 


بیا تا راه بسپاریم

 


به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده

 


به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست

 


و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده

 

 
که چونین پک و پکیزه ست

 


به سوی آفتاب شاد صحرایی

 


که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

 


و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا

 


می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام

 


و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم

 


که باد شرطه را آغوش بگشایند

 


و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام

 


بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین

 


من اینجا بس دلم تنگ است

 


بیا ره توشه برداریم

 


قدم در راه بی فرجام بگذاریم

 

مهدی اخوان ثالث
 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 23:17  توسط ا.ش  | 

 

 

 

  زندگی یعنی مجلس ختم ثانیه ها و دیروزها و جشن  

 

تولد لحظه هایی که اکنون آمده اند؛

 

 جشن تولد امروز

 

 و گشودن حسابی جاری برای

 

 لحظه های نیامده ی فردا.

 

زندگی شاید

 

 لحظه ی بودن پس از نبودن است؛

 

یک میعاد استمراری.

 

زندگی را شاید بتوان در آیه ها یافت ،

 

در آینه ها دید

 

و در آدینه که پایان هر هفته است

 

 باورکرد.

 

 زندگی حاصل جمع بندگی و بالندگی است

 

 که اگر هرزگی را از آن تفریق کنی

 

 وارستگی را به دست خواهی آورد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:31  توسط ا.ش  | 

 

درون آینه ها در پی چه می گردی

 

بیا ز سنگ بپرسیم

 

که از حکایت فرجام ما چه می داند

 

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

 

چه سنگ بارانی

 

گیرم گریختیم همه عمر

 

کجا پناه بری

 

خانه خدا سنگ است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:0  توسط ا.ش  | 

 

تو به من خندیدی

 

 و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه

 

 سیب را دزدیدم

 

 

 باغبان از پی من تند دوید

 

 سیب را دست تو دید

 

 غضب آلوده به من کرد نگاه

 

 سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

 و تو رفتی و هنوز

 

 سالهاست که در گوش من آرام آرام

 

 خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

 

 و من اندیشه کنان غرق این پندارم

 

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

 

حمید مصدق

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:44  توسط ا.ش  | 

 

 

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

 

 

باغ صد خاطره خنديد

 

 

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

 

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

 

 تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 

من همه محو تماشاي نگاهت

 


آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام

 

 خوشه ماه فرو ريخته در آب

 

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 

 شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :از اين عشق حذر كن!

 

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

 

آب ، آئينه عشق گذران است

 

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

 

باش فردا ،‌كه دلت با دگران است!

 

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌"حذر از عشق؟ندانم!

 

سفر از پيش تو؟‌هرگز نتوانم!

 

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

 

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

 

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم

 

"باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

 

 تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

 

 حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

 

اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد،

 

يادم آيد كه دگراز تو جوابي نشنيدم

 

 پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم

 


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

 

 نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

 

 نكني ديگر از آن كوچه گذر هم!

 

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

فریدون مشیری

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:28  توسط ا.ش  | 

 

 

 قشنگ يعني چه؟

 

 قشنگ يعني تعبير عاشقانه ی اشكال

 

و عشق، تنها عشق

 

ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.

 

و عشق، تنها عشق

 

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،

 

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

 

 و نوشداروي اندوه؟

 

صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

 

چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.

 

 چقدر هم تنها!

 

خيال مي كنم

 

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.

 

 دچار يعني

 

عاشق

 

 و فكر كن كه چه تنهاست

 

اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.

 

 چه فكر نازك غمناكي!

 

 و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.

 

و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست

 

 خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

 

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

 

 نه، وصل ممكن نيست،

 

هميشه فاصله اي هست.

 

اگر چه منحني آب بالش خوبي است

 

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،

 

هميشه فاصله اي هست.

 

دچار بايد بود

 

و گرنه زمزمه ی حيات ميان دو حرف

 

حرام خواهد شد.

 

و عشق

 

سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.

 

و عشق

 

صداي فاصله هاست.

 

-صداي فاصله هايي كه

 

غرق ابهامند.

 

هميشه عاشق تنهاست...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 3:37  توسط ا.ش  |